ميهن استور
فروشگاه محصولات اينترنتي جديد
نويسندگان
لینک دوستان
لينكي ثبت نشده است
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 0
دیروز : 0
افراد آنلاین : 1
همه : 249472
یکی از تجربه های دردناک زندگی این است که فرد دلبسته آدمهای خاکستری شود. آدمهای خاکستری همیشه تو را در وضعیت تعلیق نگه می دارند: نه به تو دل می دهند و نه می گذارند که از آنها دل بکنی. تو را در میانه زمین و هوا معلق می خواهند. تا وقتی که تو را دل داده خود می یابند با تو سرد و با فاصله اند و تا احساس می کنند که از آنها دل می کنی با تو گرم و نزدیک می شوند- اما فقط تا آنجا که بدانند رشته را نمی گسلی و از چنگ شان نمی گریزی. به تو دل نمی دهند اما مانع دل کندت می شوند.
بعضی از این آدم های خاکستری خودشان بلاتکلیف و معلق اند، یعنی تکلیف خودشان را با خودشان نمی دانند، و این سردرگمی و پادرهوایی را در روابط عاطفی شان با تو بازمی تابانند. گاهی هم دچار نوعی بیماری روانی اند- ملغمه آشفته ای از عدم اعتماد به نفس و اعتماد به نفس مفرط. یعنی چندان به خود اعتماد به نفس دارند که تو را مفتون خود کنند، اما چندان به خود بی اعتمادند که به محبت ات پاسخ درخور بدهند. تو را در فضای خاکستری رابطه معلق نگه می دارند تا شهد عشقی را که نثارشان می کنی بمکند، اما چیزی از جان شان برایت مایه نگذارند.
آدمهای خاکستری خواسته یا ناخواسته تمام خون عاطفه ات را می نوشند اما بر مرده ات فاتحه هم نمی خوانند. لحظه های تلخ زندگی شان را با تو تقسیم می کنند، اما خوشی های شان را با دیگران شریک می شوند. با جذابیت های شان آرام آرام به دورت تار می تنند، و تا به خود می آیی خود را گرفتار دام شان می یابی. ته دل می دانی که شهدت را می نوشند و تفاله ات را تف می کنند، اما برای بی مهرهایشان مدام بهانه می تراشی. می دانی که وضعیت هرگز بهتر نمی شود، اما مدام برای آنها عذر و برای خودت امیدهای واهی می تراشی. آنقدر می مانی تا بپوسی.
عشق آدم را آسیب پذیر می کند، و آدمهای خاکستری دقیقا از همان نقطه آسیب پذیر است که دست شان را تا آرنج در قلبت فرو می کنند. این رابطه ها عشق نیست، بیماری است- نوعی اعتیاد ویرانگر است. و اگر کسی در این دام بلا افتاد باید هوار بزند و از دیگران برای نجات جان اش کمک بخواهد. هرچه بیشتر در این دام بمانی، گرفتارتر می شوی. از آدمهای خاکستری باید مثل طاعون گریخت.


ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۱۶ ] [ مهتاب جوان ]

بهتره آدم کسی‌رو نداشته باشه
و تنها باشه
تا کسی‌رو داشته باشه
و تنها باشه



ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۱۶ ] [ مهتاب جوان ]
می‌گویید، انگیزه‌یِ نیک، جنگ را مقدس می‌کند؟
اما من به شما می گویم: جنگِ نیک است که هر انگیزه‌ای را مقدس می‌کند.



ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۱۶ ] [ مهتاب جوان ]
در نهضت عظیم دو بازویش
که نهضت عظیمی از زیبایی است
در عصر برگ ریز مسلسل ها
حرفی زده است ؛
آیا پرنده وار؟
یا غنچه وار ؟
یا آفتاب وار؟

در نهضت عظیم دو بازویش
من گریه ام گرفته که آخر
آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم ؟


ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۱۶ ] [ مهتاب جوان ]

 
از ماهیان کوچک این جویبار
هرگز نهنگ زاده نخواهد شد

من خُردی عظیم خود را می دانم
و می پذیرم

اما
وقتی پنجه فتادن ریگی
خون هزار ساله ی مردابی را می آشوبد،
این مشت خشم
بر جدار دلم
بی گمان
بیهوده نیست که می کوبد
 


ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۱۶ ] [ مهتاب جوان ]
اگر شما
از عشق خود مراقبت نکنید ،
دیگران این کار را انجام خواهند داد


ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۱۶ ] [ مهتاب جوان ]

من مشکلات زیادی در زندگی دارم ولی لب های من از آن ها خبر ندارند آن ها همیشه می خندند ... .


ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۱۶ ] [ مهتاب جوان ]

 

مدتي است كه موضوعات مختلفي را يادداشت كرده و براي نگارششان آماده ميشوم. برخي از اين موضوعات حاصل بحث و گفتگو با دوستان وبلاگ نويس است؛ برخي ديگر حاصل عادت قديمي من در نوشتن بعد از خواندن كتاب هاست. به هر صورت موضوعاتي كه در اين ليست مي آيند، موضوعات نوشته هاي بعدي اين وبلاگ هستند:

 

- بركسيت و مدل ذهني حاكم بر آن، در گفتگو با شهرزاد

 

- گام هاي عملي كوچك براي ترك شبكه هاي اجتماعي، در گفتگو با امين كاكاوند

 

- خدمت سربازي و راه هاي پيش روي زندگي، در گفتگو با مرتضي خيري

 

- از مدل ذهني تاريخ براي نوشتن در مورد رويدادهاي تاريخي

- از اثر زيگارنيك براي برنامه ريزي هدفمندتر

- از اصالت واقعي با نگاهي به آثار پروست از ديد آلن دوباتن

- از لزوم درميان گذاشتن بهترين افكار با خوانندگان با اقتباس از داستان پروست و ديدگاه آلن دوباتن

- از دردنامه توسعه و اين كه «چرا» ما پيشرفت نكرده ايم و نمي كنيم؟

 

سعي من اين خواهد بود كه براي هفته هاي آتي اين موضوعات را بنويسم. لطفا اگر موضوع و پيشنهاد ديگري به ذهنتان مي رسد، در زير همين پست اعلام كنيد. 

پيشاپيش از شما متشكرم.

 


ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۰۹ ] [ مهتاب جوان ]


گام های عملی کوچک برای ترک اعتیاد به شبکه های اجتماعی - در گفتگو با امین کاکاوند


این نوشته حاصل تجربیات شخصی نویسنده در کاهش وابستگی به شبکه های اجتماعی است و ممکن است برای همه خوانندگان مفید نباشد. توصیه اکید نویسنده بر اصل Adapt and Adopt است. یعنی با توسل به تجربه و خودشناسی، بهترین راه کار را برای خود برگزیدن. این نوشته شاید بتواند «یک درصد» در مورد سایرین هم تأثیر داشته باشد. 


مقدمه

ماهیت شبکه اجتماعی و چگونگی تأثیر آن بر مغز ما و ایجاد وابستگی به آن در محدوده این بحث نمی گنجد. گرچه قبلا نوشته های پراکنده ای در رابطه با آن جسته و گریخته نوشته ام، اما هیچکدام از آن ها به طور اخص به ماهیت دقیق شبکه های اجتماعی و ساختار مغز انسانی نپرداخته اند و صد البته که این نوشته هم قرار نیست به چنین چیزی بپردازد. این نوشته بیشتر حالت یک گفتگوی دوستانه است تا یک نسخه عملی و راهکار دقیق. 


از چه زمانی وابستگی ام به شبکه های اجتماعی را کاهش دادم؟ 


من تقریبا از سال 81 که خانه مان مجهز به کامپیوتر شد (قبل از آن کومودور 64 داشتم) با مفهوم اینترنت و شبکه های مجازی آشنا شدم. آن روزها شبکه متعارف یاهو مسنجر بود و بیشتر وقت من هم در خانه و هم در کسب و کار نوظهور آن روزها (کافی نت) با این نرم افزار سپری میشد. سال های سال اینترنت جزو بزرگترین شگفتی ها و دریایی بود که باید برای کشفش ساحل را ترک می کردی. شایان ذکر است که بعدها متوجه شدم بیشتر این اقیانوس آب های مُرده است تا زنده و بیشترین گشت و گذار من به جای آب های زنده و پرتلاطم در مرداب ها گذشته است. به هر صورت در دوره زمانی یک و نیم ساله (از اواخر سال 87 تا اسفند 88) که کنکور کارشناسی ارشد داشتم، خودم را با حجمی از کتاب ها در خانه حبس کردم و برای کنکور خواندم و نهایتا در دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شدم. تا قبل از آن جسته و گریخته بین صحبت های دوستانه و جمع های خانوادگی کلمه «فیس بوک» به گوشم خورده بود ولی اساسا از ماهیت آن بی خبر بودم. بالاخره در سال 89 برای خودم در فیس بوک یک اکانت ساختم. اوایل لذت بسیار زیادی از حضور در جمع دوستان قدیمی  و آشنایانی داشتم که سال ها بود ندیده بودمشان و این البته مهم ترین توجیه برای حضور بود. بعدها در فیس بوک «نوشتن» را تجربه کردم و از «هرزنگاری» و «بازنشر جوک و لطیفه» به سمت نوشته های جدی تر رفتم و دریافتم که میتوان از آن به عنوان دفترچه یادداشت بهره برد. تا سال 92 که به خدمت سربازی بروم، فیس بوک کم کم بیشتر و بیشتر در ساعت های من نقش ایفا می کرد. داستان به جایی رسیده بود که دیگر هیچ سایت و آدرسی غیر از فیس بوک به مرورگر نمی دادم و صدالبته که همه مطالب را در آن می دیدم. 


بعد از خدمت سربازی و اپلای برای دانشگاه برونل، مدتی بین درخواست و دریافت ویزا فاصله افتاد. فاصله ای که نه می شد در آن به صورت جدی به اشتغال پرداخت و نه کار دیگری کرد. غیر از انتظار و کار نیمه وقت هیچ کار دیگری (به دلیل شرایط خاص ویزای بریتانیا) ممکن نبود. در این فاصله با مفهوم «دیتاکس» آشنا شدم و تصمیم گرفتم در پاییز 94 یک ماه به این شبکه ها سر نزنم. در آن یک ماه (که هفته اولش مثل یک سال گذشت) دریافتم که زندگی روان تر و آسان تر و ساده تر و پر مفهوم تر می گذرد. (تقریبا شش ماه قبلش یک صفحه به نام خودم ایجاد کرده و در پروفایلم هیچ چیزی به غیر از Life events نداشتم) بعد از دریافت ویزا و عزیمت به بریتانیا شور و شوق فراوانی برای به اشتراک گذاشتن زندگی با دیگران از طریق فیس بوک داشتم. هزاران عکس و تصویر و آپدیت در سال اخیر میلادی حاصل همین روحیه است. بخش دیگری از فعالیت من در فیس بوک در آن سال مربوط به عضویتم در گروه پانزده نفره دانشجویان PRIDE (پروژه ای که در آن مشغول به کار بوده ام) بود. فیس بوک محل بحث های کاری و به اشتراک گذاری برنامه ها و پروژه های Joint ما هم بوده است. به این ترتیب طی حدود شش سال عضویت در فیس بوک کارکرد آن از یک شبکه صرفا حضور به سمت مانیفست و دفترچه یادداشت و حلقه ارتباطی تغییر کرد. 


تقریبا در همین زمان ها و با وجود داشتن وبلاگ (از سال 84 در بلاگفا وبلاگ نویسی می کردم) به صورت جدی تر (در بلاگ اسکای) علاقه بسیار کمتری به نوشتن در فیس بوک داشتم. تلگرام فقط پل ارتباطی با خانواده ام در ایران بود و واتس آپ پل ارتباطی برای تماس تلفنی با گروه دانشجویی مان و البته یک گروه در واتس آپ برای هماهنگی کلاس های NTE مان (Network Training Event). در آن سال ها با ملاقات حضوری افرادی که در فیس بوک یافته بودمشان و با دلایلی که در Medium نوشته ام، شور و شوق آن چنانی به شبکه های اجتماعی نداشتم و کم کم از آن ها دلزده می شدم، اما هنوز به آن ها وابسته بودم. اینستاگرام را بیش از حد شلوغ و بی سر و ته و با محتوای زننده و به قول بریتانیایی ها Offensive یافتم؛ اساسا عضویت در آن حاصل یک ایده برای مارکتینگ بود که بعدها به سرعت متوجه شدم پلاتفرم خیلی خوبی را انتخاب نکرده ام و اینجا تقریبا همان جوک و لطیفه های تینیجری که از هضم رابع گذشته اند رواج دارند تا مسائل جدی. پس از ارسال چندین پست در زمینه «توسعه پایدار» و آموخته ها و دانسته هایم از آن، با دلزدگی بیشتری روبرو شدم. هم اکنون اکانت اینستاگرام و تلگرام را پاک کرده ام، گروه های فیس بوکی ام را Archive و صفحه ام را Unpublish و اکانتم را Deactive و در پروسه پاک شدن قرار داده ام (با Account Killer امکان پذیر است).


به این ترتیب در طی این چهارده سال حضور در اجتماع اینترنتی، تصمیم به محدودتر کردن آن گرفتم. 

تا اینجا تئوری داستان بود که چگونه و از کجا به کجا رسیده است؛ پس از این وارد بحث عملی و گام هایی میشویم که میتوان برای ترک اعتیاد برداشت.


نخستین گام برای ترک و کاهش اعتیاد شبکه های اجتماعی درک یک نکته ساده است: «فیدبک مثبت». در تمامی انواع اعتیاد و وابستگی ذهنی و جسمی به یک ماده یا فعالیت خارجی، رفتاری لذت بخش برای ما وجود دارد که با تکرار آن «لذت» میبریم. پس از مدتی این رفتار لذت بخش جنبه «لذت بخشی» خود را از دست داده و به «عادت» تبدیل می شود. این تبدیل به عادت آغاز «تخریب» سایر بخش ها و حتی تخریب «لذت» بردن از سایر فعالیت ها می شود. از اینجاست که تأثیرات مخرب اعتیاد بروز می کنند. بنابراین گام اول ترک اعتیاد به شبکه های اجتماعی «پذیرش» آن است. این که شخص بپذیرد به شبکه های اجتماعی «معتاد» شده است و نیازمند اقدامات عملی برای «ترک» است. بدون پذیرفتن اعتیاد، هیچ گامی هم برای ترک آن برنخواهیم داشت.


گام اصلی اما در «شناسایی مکانیسم لذت» از شبکه اجتماعی است یا به بیان ساده تر«ما چرا در شبکه اجتماعی حضور داریم؟» «چه دلایلی باعث می شوند که من هر روز ساعت ها پای فیس بوک، توئیتر، اینستاگرام یا تلگرام آنلاین باشم؟ میکرو اکشن های ترک اعتیاد با «لیست کردن» این موارد صورت می پذیرند.


ادامه دارد...


(این نوشته بنا بر اصل زیگارنیک، همینجا متوقف شده و در روزهای بعدی ادامه آن نوشته می شود.)





ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۰۹ ] [ مهتاب جوان ]


مدل ذهنی برکسیت و درک من از آن، در گفتگو با شهرزاد



*** کلیه مطالب این نوشته در همه بخش های آن صرفا بیانگر نظرات، اندیشه ها و تجربه های شخصی نویسنده اش می باشد و ممکن است در همه بخش های آن حاوی کژتابی، کج فهمی و مملو از اشتباه باشد. نویسنده ضمن پذیرش حق نقد خواننده مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد. این نوشته فقط برای ویرایش های بعدی قابلیت ارجاع دارد.***


مقدمه


برکسیت Brexit که از ترکیب دو کلمه Britain  و Exit تشکیل شده است، در مفهوم رفراندوم «خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا» معنی می شود که جولای 2016 با رأی بسیار نزدیک (حدود 51 به 49 ) به تصویب رسید. جنبش مخالف را Britain می خواندند که ترکیب Britain و in است و مضمون شعار اصلی این کمپین (که دولت کامرون پشتیبان آن بوده است) به شکل I am British, I am European بوده است. نگارنده در زمان اوج کمپین های تبلیغاتی و روزهای رأی گیری در «دانشگاه برونل لندن» مشغول کار بوده است و گفتگوهای متنوعی را در این خصوص شنیده است. 


هر چند باید تصریح کرد تمامی دانسته ها و پیش فرض های نگارنده از تحولات بریتانیا منوط به حضور در جمعی حدود و یا کمتر از 1% از تأثیرگذاران بر سرنوشت بریتانیاست و این رقم ناچیز نمی تواند و نباید به عنوان «ثبات» که باید به عنوان «شاهدی» بر شکل گیری مدل ذهنی برکسیت منظور شود. این یک درصد شامل اطلاعات، اخبار و تحلیل های رسانه های مختلف بریتانیا و رصدکردن گفتگوهای کامیونیتی دانشگاه برونل است. لذا تمامی دلایلی که در ادامه می آیند فقط و فقط «فرضیه های اثبات نشده نویسنده» هستند.


 

1) پیچیدگی و ابهام


حقیقتا قبل و بعد از وقوع برکسیت اطلاعات بسیار کمی از مکانیزم اصلی و جزییات ساختاری آن در دسترس بوده است. تنها داده اصلی داستان برکسیت این بود که بریتانیا دیگر نمیخواهد جزو اتحادیه اروپا باشد. ( آمار گوگل  شامل جستجوی واژه «اتحادیه اروپا» بعد از برکسیت در بریتانیا بیشترین میزان را نشان می دهد و شاید اساسا خیلی ها  نمی دانستند اصلا اتحادیه اروپا چه معنی دارد) غیر از این عبارت کوتاه «برکسیت» به طور کامل برای مردم بریتانیا ناشناخته بوده است. هنوز تا زمان اجرای اصل پنجاهم قانون اساسی بریتانیا (عملی شدن نتایج رفراندوم) دو ماه باقی مانده است (March 2017) و تا این مدت قرار بود برکسیت و تمامی جزییات آن در کارگروه های مذاکرات مختلف بین نمایندگان اتحادیه اروپا و دولت ترزا می مورد مذاکره قرار گرفته و نتایج عملی آن در عمل اجرا گردد. بنابراین هنوز هم برای دانستن این که واقعا برکسیت در عمل به چه معناست، اطلاعات کافی نداریم. کما این که تأثیر برکسیت بر اقتصاد بریتانیا شاید بتواند در یک دوره زمانی ده ساله و بر مبنای داده هایی نظیر GDP بریتانیا و مقایسه آن با مدل های موجود درون اتحادیه و پیش بینی ها تا حدی صورت گیرد که البته به دلیل ساختگی بودن شرایط و «مدل» بودن داده ها همواره از عدم قطعیت بزرگی برخوردار خواهند بود. تنها اطلاعات ما از برکسیت با توجه به اخبار پارلمان بریتانیا و گزارش مذاکرات به پارلمان در کلیات و جزییات «رفت و آمد آزاد اتباع اروپایی به بریتانیا و بالعکس و هم چنین جزییات مفصل تبادل های تجاری و single Market بریتانیاست.


برکسیت در واقع آن قدر شگفت انگیز بود که اگر رفتار و گفتار نایجل فاراژ و بوریس جانسون (Nigel Farage, Boris Johnson) را قبل و بعد از رأی گیری مشاهده کنید، به این شگفت انگیزی و عدم باور حتی خود رهبران برکسیت هم پی میبرید.


2) شرایط تاریخی و جغرافیایی اروپا


تاریخ اروپا از کهن ترین دوران تاریخ زد و خورد و کشورگشایی و کشتار و جنگ های طولانی (همانند تمام مناطق دیگر سیاره) بوده است. از اشغال غرب اروپا توسط روم باستان تا تلاش دولت های قرون وسطایی برای نمایندگی مسیحیت و پاپ در جنگ های صلیبی تا تصرف شهر Kent توسط نورماندی (فرانسه امروزی)، رقابت شدید در پیشرفت های صنعتی، استعمار جهان و جنگ بر سر مستعمرات در مستعمرات (هندوستان، ایران و آفریقا مابین دولت های پرتغال، بریتانیا، روسیه، هلند، بلژیک و آلمان) تا نبردهای آمریکا و تغییر نام New Amsterdam به New York پس از شکست ارتش هلند از ارتش بریتانیا تا جنگ های بزرگ اول و دوم جهانی.


به نظر می رسد تشکیل اتحادیه اروپا بدوا به نوعی حاصل فرآیند پیشگیرانه از ظهور هیتلری دیگر و زد و خورد بیشتر بین کشورهای اروپایی بوده است. مفهوم اتحادیه اروپا به صورت بنیادین بعدها و در حدود دهه هفتاد میلادی (سی سال پس از جنگ جهانی دوم) و به صورت «اتحادیه اقتصادی اروپا» عملی شد و بعدها با قانون رفت و آمد آزاد و ارز یکسان در تبادلات وسعت و رونق بیشتری گرفت. به نظر می رسد خود مفهوم تجمیع کشورهای اروپایی از دیرباز یک مفهوم و برهم کنش شکننده بوده است و گرچه بیشتر این کشورها مباحث کلامی Tolerance, Inclusiveness  و Multiculturalism (مفاهیم اصلی فلسفی و کلامی تحمل عقاید مخالف و چند فرهنگی) سال های سال نظریه پردازی کرده اند، اما هنوز هم میتوان رگه هایی از تحمل ناپذیری در روابط بین قاره ای اروپا را مشاهده کرد. از سوی دیگر با ظهور ابرقدرت دیگری در آن سوی اقیانوس (هر چند وارث و هم پیمان مستقیم با بریتانیا) و هم چنین پیمان همکاری نظامی آتلانتیک شمالی (ناتو) دیگر نیازی به همگرایی برای پیشگیری از جنگ های بیشتر و ظهور جنگ طلب دیگری احساس نمی شود.

 

3) اتحادیه نامتوازن


درون اتحادیه اروپا اقتصادهای بسیار قدرتمندی نظیر آلمان و وبریتانیا (سابقا) و اقتصادهای ضعیف تری نظیر یونان، رومانی و کشورهای استقلال یافته از یوگسلاوی سابق حضور دارند. طبیعتا تصمیمات اقتصادی سالانه اتحادیه در کشورهای با درآمد سرانه بالای شمال اروپا و کشورهای با درآمد سرانه متوسط و پایین جنوب و جنوب شرق اروپا تبعات متفاوت و گاها بسیار متفاوتی را باعث می شود. این مسئله باعث می شود بیشترین امواج مهاجرت درون قاره ای برای یافتن کار بهتر و به دست آوردن «یوروی بیشتر» از جنوب و جنوب شرق به صورت دائمی به سمت شمال و شمال غرب اروپا انجام گیرد. قانون رفت و آمد آزاد و ارز یکسان و قانون مهاجرت سراسری کشورهای عضو اتحادیه علاوه بر ناهمگونی های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی عمیقی که در کشورهای مقصد پدید می آورد، باعث می شود آن کشورها هزینه های جانبی بیشتری برای خدمات اجتماعی نظیر اشتغال زایی تا خدمات شهری را بپردازند. در واقع تصمیمات اقتصادی اگرچه در ظاهر به نفع اقتصادهای شمالی و غربی اروپاست، اما همزمان هزینه های پذیرش مهاجر برای این دولت ها و تلاش برای رفع تضادهای به وجود آمده هم کم نیست.

 

4) بریتانیا با مختصات خاص


بریتانیا اما در تمام این سال ها مختصات ویژه خودش را حفظ کرده است. بریتانیا با ارز «پوند استرلینگ» که ارزشش همواره (تا پیش از برکسیت) بیشتر از یورو بوده است اقتصادش را چرخانده است و طبق قوانین مهاجرت بریتانیا، ورود به این کشور با ویزای اتحادیه اروپا (شنگن) میسر نبوده است و حرکت آزاد به این کشور صرفا و صرفا برای اتباع کشورهای عضو اتحادیه اروپا است و نه اتباعی که برای ورود به اتحادیه اروپا نیازمند دریافت ویزای شنگن هستند. (برای کشورهای غیرعضو درون قاره اروپا نظیر سوئیس، نروژ و ایسلند هم قوانین ویژه مهاجرتی اعمال می شود.)

 


5) اتحادیه اروپا زیر چکمه های آلمان صنعتی


درون اتحادیه اروپا اقتصادهای آلمان – هلند و اسکاندیناوی به طور مشخص از اقتصادهای جنوبی – مدیترانه ای قوی تر و از نظر انسجام سیاسی و Human Development Index و شاخصه های توسعه وضعیت بهتری دارند. طبیعی است که کشوری با اقتصاد قدرتمندتر بر تصمیمات اقتصادی تأثیر بیشتری بگذارد و البته تصمیم ها بر مبنای مدل ذهنی و سیستم اقتصادی آلمان و اسکاندیناوی پیش برود و همخوانی بیشتری هم با آن نشان دهد. در این میان اما اقتصادهای جنوبی- مدیترانه ای از این مدل اقتصادی بیشتر ضربه می خورند و طبیعتا ناهمگونی اقتصادی جنوب به از دست رفتن و مهاجرت نیروی کار به سمت شمال و شمال غرب منجر می شود. رفتار و تصمیمات اتحادیه در قضیه «یونان» و هم چنین «پناهجویان سوری» که به شدت از سیاست های داخلی آلمان پیروی می کرد، بی اعتمادی و گسست بیشتری در اتحادیه پدید آورد. (پرتغال دومین کشوری بود که پیشنهاد بررسی خروج از اتحادیه اروپا در دستور کارش قرار گرفته است؛ البته هنوز هیچ نتیجه ای از آن حاصل نشده است یا هنوزخبری از حصول نتیجه در دست نیست.)

 

6) NHS


دولت بریتانیا یکی از چشم گیرترین خدمات اجتماعی درمانی را در قالب National Health Service به شهروندانش ارائه می کند. این خدمات شامل پوشش بیمه ای تقریبا تمام هزینه خدمات درمانی به جز نسخ دارویی و کلیه اعمال جراحی (غیر از اعمال جراحی زیبایی) است. قانون بیمه سراسری اروپا همه کشورهای اتحادیه را ملزم می کند اتباع کشورهای عضو را در کشوری غیر از کشور خودشان و در مجموعه اتحادیه اروپا به صورت رایگان تحت پوشش بیمه های خدمات درمانی سراسری اروپا ببرند. به این منظور تبادل ارزی و مالیاتی وسیعی بین اعضای اتحادیه اروپا برقرار می گردد. رهبران برکسیت اما ادعای ارسال مبلغ 360 میلیون پوند به صورت سالانه به این اتحادیه را داشته اند (صحت و سقم این رقم مورد تأیید نیست؛ هر چند کمپین هایی نظیر «بازگشت 360 میلیون به NHS» یکی از رایج ترین کمپین های برکسیت بوده است) که در این میان سهم مالیات شهروندان بریتانیایی از سایر شهروندان اتحادیه اروپا «بیشتر» بوده است. (جالب است بدانیم که مالیات برکسیت و هزینه های جبران خروج یکی از اعضای اتحادیه به سایر اعضا تحمیل می شود.)


 

7) بازارهای سنتی بریتانیا


آفریقا، حوزه اندونزی – فیلیپین، بنگلادش، سنگاپور و هندوستان از دیرباز با روابط اقتصادی محکمی به بریتانیا متصل هستند. قوانین تجاری اتحادیه اروپا اما اولویت تبادل تجاری را درون اتحادیه قرار میدهد. به این ترتیب بریتانیا برای کسب و تصرف بازار مجبور به رقابت با رقبای قدرتمندتر و ارائه کالاهایی با کیفیت بسیار بالاتری است. هم چنین ممکن است با کمرنگ شدن نقش بریتانیا در بازارهای سنتی اش رقبای قدرتمند بین المللی نظیر استرالیا، آمریکا و چین آن بازارها را به طور کامل تصرف نمایند. به نظر می رسد برای بریتانیا جنگ اقتصادی با رقبای بین المللی که در بیشتر موارد تعامل سیاسی وفرهنگی وسیع تری هم با هم دارند (استرالیا و آمریکا) ساده تر از رقبای سنتی خود در اروپا بوده باشد.

 


8) میراث شوم


استعمارگران قرن هجدهم احتمالا تصوری از آینده جهان نداشته اند. احتمالا فکر میکردند جهان و معادلات نظم جهانی و جوامع انسانی همیشه به همان صورت باقی بمانند یا تغییرات اندکی در آن ها رخ دهد که قابلیت پیش بینی و پیشگیری دارند. اثر مار کبرای میراث شوم استعمار اما در دو سده بعدی برای استعمارگران دردآورتر و پر هزینه تر از اشغال و تصرف آن کشورها بوده است. به جز جوامعی نظیر استرالیا و آمریکا که استعمارگران بیش از 95 درصد اهالی بومی را قتل عام کرده و یک بریتانیای دیگر در آن ها ساختند، در آفریقا، هندوستان و مجمع الجزایر اندونزی – فیلیپین (آسیای جنوب شرقی) تنها بخشی از میراث شوم خود را باقی گذاشتند: «سیستم بریتانیایی»


بریتانیایی ها مدارس و آموزش را به زبان خودشان به وجود آوردند و زبان انگلیسی در برخی از کشورها به صورت «زبان رسمی» درآمد و با تبلیغات وسیع مذهبی و فرهنگی ارزش آن چندین برابر زبان های بومی آن کشورها قلمداد شد.


به جز اتیوپی تقریبا تمام آفریقا توسط بلژیک، فرانسه، ایتالیا، هلند و بریتانیا تصرف، اشغال و غارت شده بود. میراث استعمار اما امروزه با حضور سنگال و مراکشی ها در فرانسه و بلژیک، کامرونی ها در آلمان و نیجریه ای و آفریقای جنوبی ها در بریتانیا به وضوح قابل مشاهده است. این حضور مرده ریگ استعمار و تبادلی دوطرفه از یک سیستم بغرنج است: آفریقایی ها در زیرساخت هایی به کار و تحصیل مشغول هستند که قبلا از ثروت آفریقا در یک منطقه جغرافیایی غیر از بوم زاد اصلی خود ساخته و پرداخته شده اند. این روند معکوس مهاجرت که از کشورهای تحت استعمار بریتانیا (هندوستان، سری لانکا، نیجریه، آفریقای جنوبی، جاماییکا، سنت کیتز « کشورهای مشترک المنافع» و...) به سوی بریتانیا به وجود آمده است، با فرهنگ، غذا، موسیقی و مدل ذهنی آنان همراه می شود. تضاد برخوردی فرهنگ های متفاوت سیاره زمین و دینامیک اقلیت تازه واردان آزرده از تفاوت، همواره میتواند برای برخوردهای مبالغه آمیز، یکجانبه گرایانه و دیگرستیزانه مستعد باشد. کامیونیتی های قدیمی تر مهاجران نظیر لهستانی ها و رومانیایی های بریتانیا نیز از این قاعده مستثنی نبوده و همواره مورد تهاجم مدل های ذهنی افراطی قرار میگیرند.


 

9) انگلستان، فقط برای انگلیسی ها


با تمام مواردی که تا اینجا شمرده شد، رهبران برکسیت اما به جنبه دیگرستیزانه داستان رنگ بیشتری زدند. سخنرانی های متعدد از خطر پناهجویان (آنهایی که همواره در Calais فرانسه راهی به سوی بریتانیا میجویند) تا امواج جنگ زدگان سوری و برخوردها و تضادهای آنان با جامعه آلمان و اخبار ضد و نقیض این حوادث تا حوادث متأخر پاریس و بروکسل که بسیار نزدیک بریتانیا رخ دادند به سیاست گسترش وحشت از طریق رسانه ها کمک شایانی کردند. در اصل به نظر می رسد خود بریتانیا که یک واحد اتحادیه کوچک تر و متشکل از چهار کشور مستقل سیاسی ولز، انگلستان، اسکاتلند و ایرلند (شمالی) و یک واحد اقتصادی بزرگ تر به نام بریتانیا را می سازد هم توان همگرایی چندانی برای هماهنگی های سیاسی و اقتصادی نداشته باشد و همانطور که سیاست های اقتصادی لندن برای ادینبورگ خوشایند نیست، سیاست های اقتصادی آلمان هم برای کل مجموعه خوشایند نباشد. جالب است که تمامی آرای اسکاتلند و ایرلند به سوی اتحادیه اروپا گرایش بیشتری داشتند تا آرای ولز و انگلیس که به جدایی رأی دادند.


آنچه در برکسیت اما رخ داد، این بود که سیاست های بیگانه هراسی تا جایی پیش رفت که فاراژ و جانسون«در انگلیس فقط باید انگلیسی صحبت کرد» را بن مایه اصلی برکسیت قرار دادند و البته که درصد بسیاری از مردم عادی و صاحب حق رأی (همانند همه جای دیگر جهان) توسط رسانه ها کنترل می شوند. این که چرا فاراژ و جانسون همزمان با دیوید کامرون استعفاء کرده و رهبری کشتی بریتانیا در طوفانی که خود به راه انداخته بودند را بر عهده نگرفتند، از آن موارد ابهام انگیز و سؤال برانگیزی است که هنوز برایش پاسخی نداریم.

 


پایان سخن


تمامی بخش های این نوشته تنها و تنها مدل ذهنی نویسنده و فرضیه هایی اثبات نشده اند. این نوشته فقط برداشت و گزارش مشاهدات شخصی و تحلیل های ذهنی نویسنده اش است و ممکن است تمامی داده های آن اشتباه باشند. 


این نوشته را با یک پاراگراف نقل به مضمون از دوست و استاد گرامی ام «علی سید رزاقی» دانشجوی دکتری اقتصاد سیاسی London Business School به پایان می برم:


" ما خاورمیانه ای ها، خودمان هم بلدیم «نتوانیم» با هم زندگی کنیم. ما خودمان هم بلدیم از تفکیک مذهب و محل تولد داستان ها بسازیم و توطئه ها کشف کنیم و همدیگر را «تکفیری» و «جهنمی» بخوانیم. ما خودمان هم بلدیم از عبارت مضحک و عقب مانده «یک ملت یک زبان» بهره سیاسی ببریم. ما خودمان هم بلدیم حاشیه نشینان را قاچاقچی و تروریست نشان دهیم و مرکز نشین را شهروند آداب دان و با فرهنگ. ما خودمان هم بلدیم به خاطر تفاوت های انتخاب نشده دیگران را مورد تمسخر قرار دهیم. ما خودمان هم بلدیم درآمدهایمان را نابرابر توزیع کنیم و «شمال و جنوب» در شهرهایمان پدید بیاوریم. آنچه ما خودمان بلد نبودیم و من اینجا آموختم که بریتانیایی ها به خاطر داشتن لهجه و موی سیاه رنگ من خودشان را از من برتر ندانستند، بلکه به دلیل ساختار اقتصادی قوی تر و توسعه بیشتر و سیستم قدرتمندتر «برتری» دارند. آموختم که اینجا «زبان انگلیسی» تحمیل و اجبار نیست، فقط وسیله ای قراردادی بین افراد برای «ارتباط مؤثر» با همدیگر است، این که زبان انگلیسی که امکانات بیشتری برای رشد داشته است، همچون چماقی بر سر زبان ها و فرهنگ های دیگر کوبیده نمی شود، این که دست زبان های دیگر را می گیرد تا آن ها هم به رشد برسند و این که برای زبان های افریقایی با متکلمین محدود نظیر Ibo هم میتوان رشته و دانشگاه و مرکز مطالعات تأسیس کرد. ای کاش «برکسیت» با شعار «انگلیس برای انگلیسی ها» رخ نمی داد. ای کاش همه این ها یکجا درون ذهنم فرو نمی ریختند.


-------------------------------------------

ارغوان

خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب

که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

 

 

 




ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۰۹ ] [ مهتاب جوان ]

کامنت گذاشتنم در روزنوشته ها فعلا میسر نیست و به خاطر همین باید همینجا بنویسم. 


جناب شعبانعلی گرامی.


آخرین بار اسفند 94 بود که برایتان کامنت گذاشتم. آخرین بار خواستم «حرفم» را روی کاغذ بنویسم و بهتر و بیشتر و مبسوط تر توضیحش بدهم که به هر حال نشد (و البته تغییراتی که شاید در توضیح دادنشان خیلی خوب و دقیق عمل نکردم، هم اکنون در متمم روی داده اند) از آن زمان آن دو کامنت خودم و دو کامنت شما را جایی نوشتم و ساعت ها و روزها برایشان کاغذنویسی کردم. علاوه بر آن طرحم برای راه اندازی یک فضای آموزشی «زبان» بیشتر وبیشتر روی کاغذ آمد  وساعت ها برایش فکر کردم و طرح ریختم و همزمان با آن جاوااسکریپت، پایتون، ساختمان داده، تفکر مدلی و توسعه پایدار و مباحث آمار تخصصی را آموختم (و هم چنان در حال یادگیری هم هستم و البته که این یادگیری خوشبختانه پایانی نخواهد داشت.)


آن زمان که در متمم در مورد سیلوگرام کامنت نوشتم، ماکزیمم امتیاز من در کامنت های درسی، نهایتا حدود 30 تا (در خوشبینانه ترین حالت) 40 بود. وقتی شما آن کامنت را معرفی کردید، میدانید چه احساسی یافتم؟ «احساس کردم از همه متممی ها در زمینه آموزش زبان بهتر میفهمم» 


حس آزاردهنده ای بود. حس این که فکر کنیم از جمع «کامیونیتی» که در آن عضویت داریم بیشتر و بهتر فهمیده ایم. حس این که هنوز هم از دیدن پروفایل و «بخش دیدگاه های شما» حالم خوب نمی شود. من انتظار داشتم (شاید حقم بود) که برای هر محتوایی که می نویسم، خوانندگان به خاطر خود محتوی آن را بپسندند و نه به خاطر شخص من. 


میدانید نام وبلاگ من چرا «دست نوشته های یک دیوانه» و داستان زندگی من «داستان زندگی یک احمق» است؟ این دو همواره به من یادآوری می کنند که «از مجموع دانسته های دیگران همیشه کمتر می دانم» و این که در برابر دانشی که باید کسب شود، هنوز احمق هستم، هنوز چیزی ندانسته ام و نفهمیده ام و هر چه نوشته ام، دست نوشته های یک احمق بوده است.و همین عاملی است که به خودم نهیب بزنم که در آستانه سی و یک سالگی برای نخستین بار در عمرم (شاید اگر تجربه کار با کومودور 64 را ندید بگیرم) به طور جدی به برنامه نویسی و حوزه هایی روی آورده ام که تا دیروز اصلا هیچ تصور و علاقه و نیازی به آن ها احساس نمی کردم. 


معرفی شما از وبلاگ من و کامنت من در سیلوگرام، این عامل نهیب زننده را خیلی از من گرفت. هنوز احساس میکنم 306 بار امتیاز گرفتن آن کامنت به خاطر محتوایش نیست، به خاطر «شما» است. هنوز آزرده خاطر می شوم وقتی آمار ورودی وبلاگم از «آن پست» است و افرادی که وارد وبلاگم می شوند «به خاطر شما» می آیند و نه به خاطر جنس مطالب و قلمی که می نویسد. آن روزها میخواستم این ها را بنویسم که مثلا می شود سیستم امتیازدهی طوری باشد که کسانی که از آن لینک روزنوشته ها می آیند و امتیاز می دهند، «امتیاز» شان محسوب نگردد و مکانیزم به صورت هوشمندانه به سمت امتیازهایی برود که به صورت احساسی داده نمی شوند؟ آن روز هیچ کدام از این ها را ننوشتم یا شاید خوب ننوشتم و به هر حال البته متوجه شدم که در این مورد به خصوص ما تعامل نظر نداریم و طبیعی هم هست که نداشته باشیم. من هنوز هم وقتی به درس سیلوگرام مراجعه میکنم و امتیاز کم دوستانی که محتوای بسیار بهتر و ارزشمندتری از من دارند را می بینم، احساس شرمندگی و آزردگی میکنم؛ گویی امتیاز آن ها را من دزدیده باشم. 


به هر صورت خودم را موظف میدانم که از شما تشکر کنم. دو مطلبی که در جواب من از روزنوشته ها آوردید (هنر شاگردی کردن) گرچه قبلا آن ها را خوانده بودم، اما در شیوه انتقاد کردن و انتقاد پذیری و لزوم و عدم لزومش برایم تغییرات زیادی حاصل شد. این که هنوز نهیب « من می توانم» نباید در من خاموش گردد. حاصلش البته همه این ها نبود. طرحی بود که برای آموزش همه زبان ها به همه زبان ها در ذهنم بود و امروز پخته تر شده است؛ طرحی که شاید ده سال آینده به یک شرکت چندصد نفری برای تولید محتوای آنلاین منجر شود و شاید با یک "قوی سیاه"مواجه شود و به طور کامل از بین برود و جزو آرزوهای دست نیافته و هرگز عملی نشده قرار بگیرد. 

آن روزهایی که نبودم، عضویتم در متمم هم به دلیل نداشتن امکان ارسال پول به حسابم در ایران به اتمام رسیده بود و بسیاری از دوستان شاید خیال می کردند که من از متمم قهر کرده ام یا چرا نمی نویسم: یک پاسخ ساده داشت: نمی شد در بیشتر تمرین هایی که برای کاربر ویژه بودند مشارکت کرد. به هر صورت این ده ماهی که نبودم، چند باری تدریس کردم و چند نفری شاگرد (آنلاین و آفلاین) داشتم. 


همیشه به این می اندیشیدم که برای «معلم» ها یک ارزش واحد شاید وجود داشته باشد: این که شاگردش یک روز از خودش جلوتر بزند. همیشه در همه این ده ماه برای چند نفری که برای تدریسشان وقت و انرژی گذاشتم بیشتر تلاشم این بود که از من جلو بزنند و آن قدر خودشان و توانایی هایشان را بشناسند که دیگر محتاج تدریس من نباشند و خوشبختانه همین طور هم هستند. آن قدر که از تربیت این انسان ها شگفت زده و خوشحال می شوم، از موفقیت های خودم نشده ام. همه این ها به مدد آن دو کامنتی بود که هر چند شاید در نگاه اول «تند» باشند اما راهنمای عملی بودند که نشان دهند جایگاه من آنجایی است که میتوانم تعریف کنم و همواره آن را بالاتر ببرم. آن دو کامنت باعث شد من مفهوم «گره های سرد» زندگی را بیابم و برایش سطرها و صفحه ها بنویسم. مفهومی که فقط ده درصدش را در متمم و وبلاگم انعکاس داده ام و هنوز در حال توسعه دادنش هستم.


این ده ماه اما تغییرات بسیار بزرگی هم در «کار» و «درس خواندن» من در لندن اتفاق افتاد. تغییراتی که هنوز نتایجشان (اگر چه با قوهای سیاه بسیاری همراه خواهند بود) اما از دید من مثبت اند. داستانشان را میگذارم برای فصل آتی داستان زندگی یک احمق. 


متشکرم آقای معلم هرگز ندیده ای که بیشترین تأثیر را بر من گذاشتی.

با احترام

یاور


ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۰۹ ] [ مهتاب جوان ]

 گام های عملی کوچک برای ترک اعتیاد به شبکه های اجتماعی - در گفتگو با امین کاکاوند


در بخش اول این نوشته با نقل تجربیات شخصی به مهم ترین و اولین قدم ترک اعتیاد پرداختیم و آن "پذیرش" اعتیاد به شبکه های اجتماعی مان است. 

حال میخواهیم گام های عملی کوچکی را برای کاهش وابستگی به شبکه های اجتماعی برداریم. 


سؤال اول برای طراحی میکرواکشن ها: «چه چیزی مرا به شبکه اجتماعی وابسته می کند؟» یا چرا علاقه مندم در فیس بوک، اینستاگرام یا تلگرام حضور داشته باشم؟


دلایل متعددی برای حضورمان می توان شمرد: «از ترس از تنهایی» ، «خواندن مقالات و دست نوشته های دیگران» ، «ارتباط مؤثر با دیگران» تا «مشاهده عکس و فیلم» و «زندگی دیگران که آپدیت می شود» تا «مارکتینگ» و....


در واقع حضور در شبکه های اجتماعی یک «اکشن» است که همیشه میتواند به «میکرواکشن» هایی که ما را به آن وابسته می کنند شکسته شود. پس گام دوم بعد از پذیرش اعتیادمان تهیه لیستی از اعمالی است که در ورود به شبکه های اجتماعی انجام می دهیم. فرض کنیم لیست من شامل موارد این چنینی می شود:


الف) چک کردن نوشته های  ...

ب) دیدن عکس های ....

پ) ارسال پیغام برای شخص X و Y 

ت) آپلود عکس های سفر Z


اصل اول: اگر قرار است در شبکه های اجتماعی برای «مارکتینگ» حضور داشته باشیم باید «زمان» و «عملی» که قرار است انجام دهیم را از قبل مشخص و در آن بازه زمانی مشخص آن عمل را انجام دهیم. 


 If You need to be in the Social media, Nail it in a specific time and actions. (نقل قول از دکتر Lynda Shaw در جلسه «اصول کارآفرینی و کسب و کار، دانشگاه برونل لندن»)


من میکرواکشن های زیر را برای کاهش زمان حضورم انجام میدهم:

الف) برای چک کردن نوشته های شخص مورد نظر «فیدخوانی» را جایگزین چک کردن صفحه فیس بوکش می کنم یا هر وقت وارد فیس بوک می شوم فقط صفحات مشخص و محدودی را می خوانم و اگر نوشته تازه ندارند، تا روز بعدش صبر می کنم.


ب) برای دیدن عکس های جدید یک لیست ده نفره از دوستان تهیه و در یک روز مخصوص در "بازه زمانی مشخص" به ترتیب لیست آن عکس ها را میبینم. اگر عکس جدیدی آپلود نکرده اند، تا روز بعدش صبر میکنم.


پ) اگر اشخاصی که قرار است به آن ها پیام بدهم در دسترس و در شهر من زندگی می کنند، با آنان تماس می گیرم، پیامک می فرستم یا برای ملاقات حضوری شان برنامه ریزی میکنم. اگر در کشور دیگری هستند، پیغام را از طریق فیس بوک می فرستم. اگر به پیغامم تا ده دقیقه پاسخ ندادند، تا روز بعدش صبر می کنم و روز بعد دوباره به قسمت پیام رسان فیس بوکم باز می گردم.


ت) عکس هایم را در یک بازه زمانی مشخص و محدود (با توجه به سرعت اینترنت) آپلود می کنم و برای دیدن نظرات و لایک های دیگران تا روز بعدش صبر میکنم. 


نکته: اگر در زیر پستی کامنت می گذارم  وانتظار یک بحث جدی را دارم و همواره به شبکه اجتماعی ام باز میگردم که آن را چک کنم، باید در نظر بگیرم که شبکه های اجتماعی مملو از ترول هایی است که «باید» نادیده شان بگیرم. بنابراین لزومی ندارد که هر یک ساعت برای هر ترول تازه واردی از یک تا صد بحث را دوباره بنویسم. 

هم چنین با وجود هزاران ترول در شبکه های اجتماعی شخصا فکر نمی کنم شبکه اجتماعی روش خوبی برای بازخورد گرفتن از یک محصول و مقاصد مارکتینگ بوده باشد. 


نکته دوم: رفتار در درون شبکه اجتماعی

اول: نوتیفیکیشن ها را تا حد امکان از کار بیندازید. هر زمان که یک اعلان جدید داشته باشید و روی آن کلیک کنید، به نوعی به ترشح دوپامین در مغزتان و ادامه فیدبک مثبت این چرخه کمک می کنید. شبکه هایی مانند فیس بوک از سیستم News feed اتوماتیک بهره می برند و هر چند ثانیه یک بار (بسته به تعداد لایک ها و مخاطبین و Connection های شما) مطالب را به روز می کنند. بدین سان مخاطب را همیشه پای مانیتور به صورت ثابت نگه می دارند. 


در فیس بوک هیچ صفحه ای را See first نبینید. همیشه اجازه دهید نحوه نمایش صفحات برای شما Default باشد. در نظر داشته باشید که محتوای تولید شده در فیس بوک به سرعت از صفحه ای به صفحه دیگر «دست به دست» خواهد چرخید و بنابراین اگر شما مطلبی را از دست بدهید، در طی زمان اندکی در صفحات دیگر فید شما ظاهر می شود. 


اگر به دیدن عکس های شخص خاصی در اینستاگرام علاقه مندید، تحقیق کنید که آیا در خارج از محیط شبکه مجازی محلی برای آپلود عکس هایش در نظر گرفته است یا خیر. اگر چنین محلی وجود دارد، آن را جایگزین «اینستاگرام» کنید. 


تمام کانال ها و گروه های تلگرامی را به صورت Mute در بیاورید. در هر دو نسخه دسکتاپ و موبایل، نوتیفیکشن ها را غیرفعال کنید تا بتوانید بر وسواس چک کردن تلگرام در ساعاتی غیر از ساعات تعیین شده غلبه کنید. تعداد کانال ها و گروه ها را محدود کنید. به هر صورت کانال های تلگرامی (تا جایی که من عضوشان بودم) بیشتر به پست های تبلیغاتی روی می آورند که گاها ده یا بیست پست پی در پی حاوی تبلیغات سایر کانال هاست و اگر مطلبی را از دست بدهید، در یک کانال دیگر آن را به صورت Forwarded خواهید یافت. بنابراین به «بازه زمانی مشخص و محدود» وفادار بمانید. 


نکته سوم: از اثر زیگارنیک برحذر باشید! نباید اجازه داد حضورمان در شبکه اجتماعی «نیمه تمام» بماند. در زمان حضور در شبکه اجتماعی «لیست» اعمالی را که قرار بود انجام دهید، «کامل» کنید. اگر عملی را نیمه تمام بگذارید مغز به بازگشت و ادامه آن تحریک می شود. (کامنت گذاشتن در یک پست جنجالی که مطمئنا بازخورد ها و Reply های متعددی را در پی خواهد آورد، اثر زیگارنیک را برای مغزمان تقویت کرده و ما را ترغیب به بازگشت و دیدن کامنت های دیگران خواهد کرد.)


گام بزرگ دوم ترک اعتیاد: دیتاکس

دیتاکس های یک روزه می توانند بعد از این که مدتی به «بازه زمانی مشخص و محدود» عادت کردید، مفید باشند. بعد از آن میتوان دیتاکس ها را به مدت های طولانی تری ارتقاء داد نظیر یک هفته ای، دو هفته ای و بعدها یک ماهه و در نهایت «صفحات و اکانت های متروکه» 


پس از آن میتوان برای همیشه با Account Killer از شر اکانت های «تارعنکبوتی» شبکه های اجتماعی خلاص شد. اما بهتر است قبل از ترک کامل شبکه اجتماعی «روش زندگی» مان که بر مبنای حضور در آن هاست با گام های کوچک و به تدریج عوض شده باشد. ترک اعتیاد شبکه های اجتماعی یک فرآیند «زمان بر» است و نیاز به «پشتکار» و «ممارست» دارد. در نظر داشته باشید که ذهن ما به هر صورت نیازمند «جایگزینی عادت» هایی است که داریم. تنها عملی که می توانیم انجام دهیم و در این گفتگو بر آن تأکید می شود، «شناسایی» اکشن ها و شکستن آن ها به میکرواکشن ها و تغییرات آرام آرام و گام به گام آن هاست.


در دوره دیتاکس برای دسترسی به مطالب نو و بدیع و جدید میتوانید از «فیدخوانی» و خواندن کتاب بهره ببرید. نظراتی که دوست داشتید برای پست های دیگران کامنت کنید را روی کاغذ بنویسید یا در وبلاگتان قرار دهید. 

در نظر داشته باشید که نوشتن کامنت در فضای شبکه های اجتماعی همانند حرف زدن با صدای بلند در یک مکان شلوغ و بیشتر بدون مخاطب است. در حالی که نوشتن روی کاغذ یک رسالت عمیق برای نویسنده ایجاد میکند. نوشتن روی کاغذ شبیه تجربه مرگ است که بعد از نوشتن دیگر هیچ فرصتی برای توضیح هیچ مطلبی برای خواننده نداریم و باید آن قدر دقیق و خوب و صحیح و عالی بنویسیم که جایی برای سؤال باقی نماند. نوشتن روی کاغذ افشای کامل همه افکار است، نه لزوما بهترین آن ها. نوشتن در وبلاگ اما مانند سخنرانی برای جمعی است که «شما را دعوت به سخنرانی» کرده اند؛ با اشتیاق به سخنانتان گوش می دهند، یادداشت برمی دارند و در انتهای بحث سؤال می کنند و می آموزند و به شما هم آموزش می دهند. کدام یک برایتان ارزشمندتر خواهد بود؟


در انتها مایلم شما را به دیدن این ویدئو دعوت کنم:



پانوشت: این گفتگو حاصل بازخورد نظرات دوستان در زیر پست های اخیر بوده است. نیاز به توضیح ندارد که این گفتگو صرفا تجربه های شخصی نویسنده  ودوستان می باشد که ممکن است در مورد اشخاص دیگر صادق نباشد. این گفتگو صرفا محلی برای ادامه بحث و بازخورد گیری از نظرات ارزشمند دوستان است. 


نکته پایانی: برای تغییرات خیلی بزرگ در زندگی امروز «یک درصد» تغییر کردن، و حفظ «یک درصد» تغییر کردن هر روزه، باعث می شود 99 روز بعد «100 درصد» تغییر کرده باشیم. فقط کافیست روند تغییرات بسیار کوچک هر روزه را حفظ کنیم. 


این گفتگو منتظر دریافت نظرات ارزشمند دوستان متممی و بحث بیشتر در مورد آن هاست و قطعا «ادامه» خواهد داشت. 


ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۰۹ ] [ مهتاب جوان ]

برای نوشتن «فکر» نکن، «بنویس»


پیش نویس را با «قلبت» بنویس، بار دوم که میخواهی ویرایش کنی «از فکرت» استفاده کن. 


Finding Forrester 







ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۰۹ ] [ مهتاب جوان ]


سفری تصویری به بریتانیا  - در گفتگو با «مریم»


مریم عزیز. این جا گوشه ای از دنیاست که همیشه دوست داشتی ببینی. احتمالا الان میان تو و این جا فقط همین اقیانوس فاصله افتاده است. همین اقیانوسی که این موسیقی ریتمیک را خلق می کند. 



این آقایی که میبینی، Isambard Kingdom Brunel است. نشسته و به دستاوردهای بزرگی که در انقلاب صنعتی برای کشورش ایجاد کرد فکر میکند. این همان کسی است که دانشگاه برونلی که من در آن بودم، اسمش را از او گرفته است. مخترع، توسعه دهنده کشتی های بخار، سازنده پل و راه و جاده و ریل و در یک کلام و به معنای واقعی اش "مهندس". از آن هایی که «بشریت» را چند گام به جلو هل داده اند. زیباترین بخشش اما همین تضادی است که بین سرعت بالای زندگی و آرامش او وجود دارد.




اینجا ایستگاه Paddington شهر لندن است. پدینگتون همان خرس بامزه ای است که یک فیلم کامل در موردش ساخته اند. شاید این تصویر برای یادآوری اش کمکت کند:


شش ساعتی که در قطار Cornwall بنشینی و از لندن به سمت Penzance بروی، و البته در St.Erth قطار عوض کنی به این جا می رسی:



و البته مناظر بهتری هم هست که در مسیر به سمت اقیانوس دیده می شوند. خوبی اینجا در این است که «تاکسی» ندارد و باید تا محل اقامتت پیاده بروی. البته پیاده رفتن کل St.Ives حدود سی دقیقه طول می کشد و شاید همه محوطه شهری و فروشگاه و ایستگاه و ساحلش را بتوانی در ظرف سی دقیقه دور بزنی. البته اگر بخواهی از این مسیرها بروی، شاید دو ساعتی طول بکشد تا کل ساحل را بتوانی ببینی.



اگر مثل من عاشق طبیعت باشی، از این منظره ها خیلی در St.Ives زیاد دیده می شود



و البته یک شب اقامت اینجا هم به دیدنش می ارزد. وقتی اینجا هستی دو خوردنی را باید امتحان کنی: Catch-of-the-day  که ماهی صید روز است و Cornish Ice cream که مزه بی نظیر و به یاد ماندنی دارد (من البته در فصل سرما آنجا بودم و خوردن بستنی لطفی نداشت.) 


بعدها اگر به سرت هوای شلوغی لندن زد، میتوانی با همان قطاری که آمدی برگردی به سمت لندن و البته شش ساعت از Essex و Plymouth  و Reading بگذری تا برسی به یکی از شلوغ ترین مکان های روی زمین و البته Westminster و Big Ben و آنطرف تر که بروی London Eye روی رودخانه Thames را هم میتوانی ببینی، البته اگر آخر هفته نباشد و زیر دست و پای توریست ها له نشوی! زیباترین و بهترین بخشش این است که گوش هایت تیز باشد که مردان اسکاتلندی دامن پوشی را ببینی که در آن حوالی با آن ساز سنتی «بادی» می نوازند. البته ممکن است آن قدر خودت را گم کنی که عکس گرفتن از آن ها را فراموش کنی!



همین طور که ادامه بدهی میرسی به میدان مشق سواره نظام و ده دقیقه دیگر که پیاده بروی میرسی به کاخ Buckingham و گارد ویژه ملکه و اگر روز شنبه ساعت 11 صبح آن جا بودی، مراسم پر طمطراق تعویض گارد ملکه را هم میتوانی ببینی. 


و سواره نظام قرمز پوشی که در حال نگهبانی در محوطه است

 

و جلوتر از محوطه سواره نظام منظره کاخ باکینگهام و اقامت گاه ملکه که 775 اتاق در آن وجود دارد


و گارد ملکه که اگر هر نیم ساعت یا پانزده دقیقه ای حرکت نکنند، عمدتا احساس میکنی مجسمه هایی هستند که در آن جا کار گذاشته شده اند.


اما من شخصا ترجیح میدهم همیشه اینجا باشم: جایی که نیوتن و هاوکینگ و داروین و ماکسول و راسل را تحویل جامعه جهانی داده است، شهری که دانشگاهش همیشه در میان سه دانشگاه برتر دنیاست: کمبریج. در این شهر هر کسی را ببینی یا استاد دانشگاه است یا دارد پست دکترایش را کار میکند یا پژوهشگر است یا نویسنده. انگار کل محوطه این شهر دانشگاه است.


.


و اما وقتی میگویم در لندن به همه فرهنگ ها احترام می گذارند و برایشان محل پرورش و رشد فراهم می کنند منظورم این بود


دفعه بعدی برایت از «باغ های سلطنتی Kew» می نویسم. امیدوارم که این خاطره ها بتوانند برایت یک روز انرژی بخش و آرامش بخش به ارمغان بیاورند. 


ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۰۹ ] [ مهتاب جوان ]


از خدمت سربازی و درس های زندگی در گفتگو با مرتضی خیری

 

نوایی بزن پرده زیر و بم را....


خدمت سربازی مرتضای عزیز، یک درس و دو درس نیست، یک دانشگاه بزرگ است. نه از جنبه مثبت و انسان سازش، هم از جنبه منفی و آزارنده اش. خدمت سربازی مانند دریایی است که در آن تک سلولی های پلانکتون تا نهنگ عظیم الجثه گوژپشت را میتوانی یکجا ببینی، میتوانی از صدای امواجی که بر ساحل کوفته می شوند و تن زمین را می شویند لذت ببری و ممکن هم هست در دست و پازدن های ناشیانه چند قلپ آب شور و بدمزه نصیبت شود یا غرق شوی یا در گل ولای فرو روی و پای بیرون آمدن نداشته باشی. خدمت سربازی برای من «خود زندگی» بود.


مرتضای عزیز


این مرحله ای است که باید بگذارنی، برای جاودانگی. دیر و زود و تصمیمش هم با خودت است. اینکه امروز بروی یا صبر کنی تا سی و چند ساله از دانشگاه بیرون آیی و به خدمت بروی، «هیچ» فرقی در کم و کیف داستان نخواهد داشت. همیشه باید پوتین پایت باشد و دست راستت روی گیجگاهت بیاید و چشمانت آماده فرمان برداری باشد و زبانت جز به تأیید نچرخد. خدمت سربازی بخش مهمی از زندگی است. بخشی است که قرار است اصیل ترین احساساتت را بیاموزی و تجربه کنی: احساس خشم و نفرت و کینه و حسد. قرار است بیاموزی که چه می شود اگر در حال انفجار خشم انسانی باشی و ابرازش نکنی. چه می شود که از کسی نفرت داشته باشی و همزمان اطاعتش کنی. همه این رفتارها و تجربیات ناب را در خدمت سربازی خواهی آموخت. امیدوارم بیاموزی که رفتار و ابراز احساساتی که در سطح غریزی ذهنت رخ می دهند، هم «ممکن» است و هم «ضرروی».


 این که میخواهی مسیر زندگی ات را «خودت» انتخاب کنی، جای تبریک دارد و تصمیم بزرگی است. اما بدان که به هر مسیری که رفتی، حتی اگر پایانی نداشت یا به دوزخ رسید، یک اصل مهم وجود دارد: «هیچ کسی مسئول انتخاب های تو نیست.» هر انتخابی در مسیر کردی و هر نتیجه ای که از انتخابت دیدی، همیشه و همیشه «خودت» را باید مسئولش بدانی. تجربه ای که خدمت سربازی به تو خواهد آموخت این است که «ما» همه مان، کوچک و بزرگ و فقیر و غنی مسیری به نام «زندگی» را از ابتدا تا انتهایی ترین روزهایش «تنها» می پیماییم. تا اوایل مسیر والدین و بعد از آن دوست و همسر و فرزند "ممکن است ما را همراهی کنند" اما در لحظه  و ساعت هایی که قرار است به انتهای مسیر برسیم، باز هم «تنها» می رویم. هیچ کسی تا آخر مسیر ما را همراهی نخواهد کرد.


در خدمت سربازی ممکن است همزمان با تو «هزار» نفر دیگر هم اعزام شوند. با هم آموزش ببینید و با هم تقسیم شوید و به پادگان ها و یگان های مختلف فرستاده شوید. اما بدان که زمانی که قرار است از خدمت مرخص شوی، «تنها» می روی، همانند لحظه مرگ. خدمت سربازی تجربه خود «زندگی» است. از نوزادی و چهار دست و پا رفتن واردش می شوی، در بازی ها و خنده ها و شادی ها و خوشی های خدمتت غرق می شوی، به تدریج قد میکشی و چهره آدم ها و زشتی هایی که در پس پاگون و درجه همچون سیلی بر صورتت می خورند را با تمام وجودت درک میکنی، از خودت بیزار می شوی و از زندگی و نظامی گری، اما بدون چاره ادامه میدهی و وقتی به کهنسالی ات رسیدی، «احترام» کسب میکنی، حرفت را می خرند و به تو «اعتماد» میکنند (و ممکن است از پیران بی ارج و قرب هم باشی) بعدها «باید بمیری» و جسدت را فراموش کنی که از جسم مرده تو در خدمت سربازی، «تو» جدیدی بزاید. تویی که قرار است معنای زندگی را عمیق تر بفهمد و به کار گیرد. تویی که قرار است «خود» خودت باشد. تویی که قرار است از آن سیاره  غرق در تجهیزات نظامی و پاگون و پوتین واکس خورده و چشمانی تیز و درنده و قامتی کشیده به «زمین» بازگردد و زندگی بیآغازد.

 

مرتضای عزیز


خدمت سربازی عرصه ای است که میتوان به خوبی در آن «قوی سیاه» را درک کرد و فهمید. عرصه ای که ممکن است پیش بینی ناپذیرترین اتفاقات برایت بیفتد. مهم است که ذهن و روان و جسمت را با هم برای این آزمون بزرگ آماده کنی. مهم است که روزهای اول "که با تمام وجودشان میخواهند تو را بشکنند" نشکنی و کاری را که میخواهند با کمال دقت انجام دهی. مهم است که روزهای اول روزی دویست مرتبه «بشین، برپا» بروی، مهم است که روزهای اول «سینه خیز دور میدان» روی زمین بخزی یا غلتت بدهند یا دو ساعت «خبردار» بایستی. همه این ها برای یک منظور است: «آزمایش شکستن» و چه بهتر می شود که از همه این ها «درس» بگیری. درسی که خواهی گرفت این است که در زندگی اتفاقات ناخوشایند بسیار زیادی برایمان می افتد، زندگی همیشه جریانی مملو از «خوشی و شادی» نیست، بلکه جریانی پیوسته از غم و درد و ناخوشایندی است که در لحظات بین دو غم میتوان «شاد» بود. همچنان که «صلح» در نظامی گری به مفهوم «فاصله بین دو جنگ» قلمداد می شود. مفهومی ساده و بی پیرایه ولی عمیق و مملو از فلسفه «قوی سیاه». این جا عرصه آزمایش و ساخته شدن و درک «خود زندگی» است.


مرتضای عزیز


در خدمت سربازی تجربه نیستی و نابودی و جنگ را خواهی چشید. به «میدان تیر» که رفتی بوی باروت و صدای گلوله هایی که پرده گوشت را پاره می کنند به تو یک نوید مهم می دهند: «تن آدمیزاد در محل اصابت گلوله، بوی گوشت پخته می دهد» و جنگ چه پدیده زشت و نفرت آوری است که باید با سلاحی در دستت تن و بدن شخص دیگری را در جهنم خشم  و انتقام و کینه و حسد «بسوزانی». وقتی کلاه آهنی یادگار جنگ جهانی دوم را بر سرت می گذاری احساس خواهی کرد فکرت منجمد شده است و کارکرد کلاه آهنی فقط این نیست که از پیشانی و سرت در برابر ترکش و گلوله محافظت کند، بلکه کارکردش «انجماد فکری» و «ساختن ماشین کشتار» از توست. در نظامی گری همیشه سعی میشود همه افراد همیشه از «راست» نظام بگیرند. با ساده ترین و عمیق ترین تکنیک ها همیشه به تو یاد میدهند «از دیگران و از سمت راستی تبعیت کنی، حتی اگر اشتباه از وی باشد». در خدمت سربازی اما یاد می گیری که در جمعی که با آنان راه می روی، قدم هایت را یکسان برداری، حتی اگر همه آن ها «اشتباه» می کنند. در خدمت سربازی «همراهی» و «همدلی» اصل است و بعد از آن که «خودمانی» شدید، میتوانی آن اشتباه را تذکر دهی یا اصلاحش کنی.

 

مرتضای عزیز


در خدمت سربازی می آموزی که «قدرت» همیشه اشخاصی را جذب میکند که پست تر و فرومایه تر از بقیه اند. افرادی که عزت نفس پایینی دارند. افرادی که بیش ازحد «ضعیف» هستند و ضعف و نداری و بیچارگی خود را در پس درجه و پاگون و لباس پنهان کرده اند. خواهی آموخت که فرد هر چقدر ضعیف تر باشد، «میل به نشان دادن قدرت» بیشتری دارد. خواهی آموخت که انسان ها زبان به تحقیرو تمسخر و توهین می گشایند که «ضعف» خود را پنهان کنند. در خدمت سربازی خواهی آموخت که قوی ترین انسان های روی زمین همواره سعی میکنند از برخورد کردن با دیگران «اجتناب» کنند. ممکن است عمری در یک دخمه یا مزرعه خود را پنهان کنند. قوی ترین افراد روی زمین تا حدی «بی اعتنا» ترین ها هم هستند. آن هایی که فقط و فقط برای پیشرفت خودشان تلاش می کنند و پیشرفتشان در گرو له کردن غرور دیگران نیست، در گرو تقویت عزت نفس آن هاست. خدمت سربازی اما جایی برای اثبات برخی توانایی هاست. نشان دادن توانایی خم نشدن در برابر قدرت طلبی شخصی که مسئول توست تا «حقارت» خود را تا حد جان احساس کند. نشان دادن توانایی بالایت در «سمباده خوردن» از دست روزگار و اصالتی که درونت است و همچون «الماسی» بعد از تراش خوردن های مکرر نور و شفافیت خود را بروز میدهد.

 

مرتضای عزیز


خدمت سربازی عرصه کشف است. کشف خودت و کشف دیگران. کشف لحظه لحظه های زندگی. من در مورد تجربیات خودم نمی نویسم. آن ها تجربیات منند، با مدل ذهنی من و آنچه در رفتارم نشان داده ام اتفاق افتاده اند و هیچ کارکردی برای تو ندارند. تو باید همه تئوری های زندگی ات را خودت کشف کنی، نه از آنچه که من برایت می نویسم، از مجموع اتفاقاتی که برایت رخ میدهند، از عکس العمل هایی که هر رفتارت با شخصی قدرتمندتر از خودت به جای میگذارد. در خدمت سربازی باید بیاموزی چگونه با آتش کنار بیایی که هم به تو گرما ببخشد و هم تو را نسوزاند. همه این ها را باید خودت کشف کنی و من دوست ندارم لذت کشف تو را با بیان تجربه های خودم از حس و حال بیندازم.


این نوشته را با بیان یک پاراگراف نقل به مضمون از «اکهارت تولی» (یا کس دیگری که دقیقا نمیدانم نقل قول از کیست) به پایان می برم (و البته که گوینده چه اهمیتی دارد وقتی مفهوم و محتوا را می نگریم)


"وقتی به کودکتان برای اولین بار«سیب» میدهید بلافاصله به او نگویید «این سیب است» اجازه بدهید کودکتان آن سیب را با حواسش درک کند، بگذارید گردی و جنس پوستش را با دستانش لمس کند، بگذارید بوی سیب را به درون ریه هایش بکشد، بگذارید مزه اصیل سیب را خودش با زبان و دندانش حس کند. بگذارید درک او از سیب شامل درکی باشد که از احساسات واقعی و اصیلش نشأت میگیرد و نه از آنچه شما به وی آموخته اید. بگذارید کنجکاوی و لذت کشف جهان از طریق آزمایش و فهم از طریق احساس را داشته باشد. سیبی که شما به وی می دهید، یک فرصت کشف بزرگ و خارق العاده است که با خلاصه کردن کل مفهوم بزرگ آن در یک کلمه، همه لذت کشفش را از وی می گیرید."

من نمی خواهم اما «لذت کشف زندگی در دو سال خدمت سربازی» را  از تو بگیرم.


«خودت تجربه کن»

-------------------------------------------------------

ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

و زمین از خون پرستوها رنگین است؟

 


ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۰:۰۹ ] [ مهتاب جوان ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ]
.: Weblog Themes By tibablog :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
موضوعي ثبت نشده است
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
نظرسنجی
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت لغو عضویت
امکانات وب